پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

پرهام و رهام

اولین دوست دالم

بهترینم اگر نهایت دوست داشتن در قطره باران است من دریا را تقدیمت میکنم عزیز دلم یک اتفاق بزرگ توی زندگیم افتاده نمیدونی چقدر شوک زده و هیجان زده شدم روزسه شنبه 1394/5/27 ساعت18:3 دقیقه اولین واژه دوست دارم به زبون کوچولوت آوردی نمیدونی پرهام ,یک لحظه قلبم از تپش افتاد خونه مامان جون بودیم از سرسرت اومدی پایین, پریدی توی بغلم,گردنم بوس کردی وبا اون زبون شیرینت گفتی: دوست دالـ ـم     چیزی در کلامم نیست جز دوستت دارم هایی که واژه نیستند مثل دم در پی بازدم حیاتم را رقم میزند       ...
27 مرداد 1394

باغ

  دلبر شیرینم گاهی اوقات یاسمن جون دعوتت میکنه به باغشون تو هم از خدا خواسته کلی بهت خوش میگذره و آب بازی میکنی خلاصه حسابی آتیش میسوزونی اینم عکسات گل پسرم       ...
24 مرداد 1394

خمیر بازی

    پرهام گلم,شاهزاده کوچکم,بهترینم تو خیلی عاشق خمیربازی هستی همش میگی میخوام دل {گل}درست کنم بعدش نشونم میدی میگی نیدا {نگاه} آخ که من قربون حرف زدنت بشم شیرین زبوووونم         ...
20 مرداد 1394

چهار دندون آسیابی یهویی

پرهامم لحظه های من با تو : روشنترین لحظه هاست شیرین ترین ثانیه هاست دوست داشتنی ترین دقیقه هاست... ای معنای عمیق بودنم  ای حس ناب عاشقی ام همه چیز  از تو جریان دارد عشقم...انتظارم... بیقراری ام... دوست داشتنم... اشکم ...شوقم... همه از تو و از عشق توست.. ای زیباترین هدیه ی خدا چهار دندون آسیایی جدیدت مبارک       عاشقتم پسر بیست دندونی من           ...
15 مرداد 1394

نمایشگاه اسباب بازی

عزیز دلم سوم مرداد به همراه بابایی و چیشی به نمایشگاه گلستان رفتیم و حسابی بهمون خوش گذشت یه عالمه بازی فکری و یه صندلی یو یو برات خریدیم و حسابی خوشحال شدی   الهی من قربون پیشی کوچولوم بشم         ...
3 مرداد 1394

پیاده روی خانوادگی شیراز

      عزیز کوچولوی مامان, صبح جمعه دوم مرداد به همراه بابا و عمه لی لی و عمو حسین و زن عمو نازنین به پیاده روی رفتیم ماشینمون در پارکینگ هایپراستار پارک کردیم و تا گلستان پیاده رفتیم و برگشتیم. خیلی خیلی خوب بود عزیز دلم.مخصوصا عمه لی لی و نانا حسابی هوات داشتن که بهت خوش بگذره           ...
2 مرداد 1394

سفر به بوشهر

عزیز کوچولی مامان عزیزگلم.جیگر طلا.مدتی بود که دلت حسابی هوس دریا کرده بود. اگه توی تلویزیون دریا میدیدی میگفتی بیلیم دریا خوب الهی مامان قربونت بشه که دلت خیلی کوچیکه و آرزوهاتم به همون نسبت کوچیک. من و بابا تصمیم گرفتیم 29 تیر یه سفر دوروزه به بوشهر بریم و خوشتل پسر دریا رو ببینه و حسابی کیف کنه.بیشتر از این نمیشد بمونیم آخه تابستون هست و هوا گرم راستی مامان عزیزم هم همراهمون اومدن که تو همش راه میرفتی و میگفتی چیشی چیشی نمیدونم چرا .تو هر وقت بخوای مامان جون صدا بزنی میگی چیشی حسابی با وجود چیشی بهت خوش گذشت و تا تونستی آتیش سوزوندی   ...
31 تير 1394